داستانهایی از میدان
هرگز چنین محبتی ندیده بودم
تمام ساق پای پسر ورم کرده بود و درد میکرد. از میان جمعیت خزید، چون نمیتوانست راه برود، تا دو مردی را ببیند که به روستایش آمده بودند. میان جمعیت کودکان، یکی از دیدارکنندگان — کاشتکننده کلیسایی از نیجر — پسر پانزدهساله را روی زمین دید. فوراً معلوم بود عفونت شدید ساق پا دارد که میتواند خطر جانی شود. زود فهمیدند پسر ماهها با این مشکل بوده. بیدرنگ او و مادرش را به مرکز سلامت دانجا بردند؛ بیمارستانی که کلیساهای محلی برای مراقبت جسمی و روحی، از راه محبت و امید عیسی، راه انداختهاند. پسر فوراً محبت، مراقبت و توجهی بیش از ماههای قبل گرفت.
مادرش گفت: «خیلیها پایش را دیدهاند و کمکی نکردهاند. اما وقتی مسیحیها آمدند، شفقت و محبت نشان دادند. هرگز چنین محبتی ندیده بودم.» خودش هم خواست بیشتر درباره پیروی از عیسی بداند. روز بعد چند زن از روستایشان به عیادت بیمارستان آمدند. آنها هم از محبت مسیح که دیده میشد شگفتزده شدند و خواستند بیشتر درباره پیروی از عیسی بدانند. چند روز بعد کاشتکنندگان محلی و میانفرهنگی به روستای پسر برگشتند. پیش از آن فقط مردها به دیدارشان میآمدند، اما این بار فرق داشت. به محض رسیدن، زنها دورشان را گرفتند؛ همه شهادت مراقبت از پسر در دانجا را شنیده بودند و همه میخواستند بیشتر از محبت عیسی بشنوند.
این شروع گروهی از زنها در آن روستا بود که گرد میآیند تا پیروی از عیسی را یاد بگیرند. از آن به بعد کاشتکنندگان محلی توانستهاند با این گروه ملاقات کنند و در ایمان تازهشان کمکشان کنند. خدا واقعاً همهچیز را، خوب و بد، برای پیشبرد پادشاهیاش به کار میگیرد.